
راست میگفت وقتی خودمو تو اینه ی حمام هتل میدیدم هیچ خنده ای تو صورتم نبود بااینکه تمام خاطراتم زیبای زندگیم دوباره تکرار شده بود هنوز غم مبهمی ک از تمام ارزوهای بر باد رفته ام تو وجودم شکل گرفته بود اجازه ی ب خنده ی یواشکی و خجالت از بودن در کنارش نمیداد صدای مادر و برادر تنها چیزی بود ک منو ب حرف در اورد و صدای پسری ک وجودم بود وقتی بهش نگاه میکردم که اینهمه بی رحمی کردم هم ب خودم هم ب رضا از بی رحمی هام مطمعن شدم قبل حرکت بی هیچ هدفی برای دیدنش راهی شدم اسم اون شهر منو لرزوند و نتونستم طاقت بیارم و نهایت دستم صفحه ی موبایلمو لمس کرد و شماره رو گرفت بیقرا...
ادامه مطلب